می گوید: اهالی قم به آدمهای مثل تو می‌گویند:”خاتون پنجره”. خاتون پنجره صفت آدمهاییست که خیلی زود از سرما به لرزه می افتند و خیلی زود هم از گرما کلافه می ‌شوند. این آدمها را یا باید دم بخاری نشاند یا داخل حوض آب. این اسم را همان روزی روی من گذاشت که رفته بودیم کنار دانوب. اولین باد سرد که به صورتم خورد، سردم شد و گفتم توی تراس نمانیم، رفتیم داخل سالن رستوران. آنجا نزدیک آتش نشستم و گونه‌هایم گل انداخت، همان لحظه تصمیم گرفتم که برگردیم توی تراس؛ تصمیمم را به صدای بلند اعلام کردم و چه خوب شد که کسی به حرف من گوش نکرد. لابد مرا شناخته بودند و فهمیده بودند که ده دقیقه دیگر، اولین لیوان نوشیدنی را که بخورم، سردم می‌شود و پشیمان می‌شوم.
اینطورها شد که دیشب وقتی حرف می‌زدیم و من از سردی هوا خبر دادم، گفت حرفهایم در مورد سرما و گرما ‌اعتباری ندارد. بعد هر دو خندیدیم و از پشت تلفن نشد که برایش بگویم چرا این موقع سال این همه سردم است.
حالا، اینجا، برایش می‌نویسم تا بخواند و بداند که یک”خاتون”دیگر هم هست، خاتونی که در دل من زندگی می کند و اسم ندارد و دائم سردش است.
به آفتاب و باد و باران کار ندارد، از ترس است که سردش می‌شود ؛ از نگرانی است که می‌لرزد.
مصیبت عظمی هم آنجاست که هیچ بلد نیست چطور خودش را گرم کند و گرم بماند. حتی وقتی که آفتاب هست و او دل می‌بندد به آفتاب و دلش خوش می‌شود به گرما، یاد رسیدن شب می‌افتد و دریغ شدن نور و بعد باز لرزه به جانش می افتد.
باید این بار سوال کنم، ببینم اسمی سراغ ندارد برای این یکی خاتون؟

۱۴ نظر درباره “” داده شده است.

  1. Niosha گفت :

    پس اونهمه تصویرهایی که به ذهن سپردی به چه درد میخورد…اونهمه دوستایی که هرجای دنیا که باشن بازهم بیاد خاتون هراسان و پنهان دردلت هستند…

  2. rebel گفت :

    در ضمن سایه جون به این یکی دیگه نمی شه گفت خاتون بلکه بهش می گن:” من می دوونم!”.

  3. rebel گفت :

    با عرض معذرت “در ضمن” اضافی بود.

  4. غزل گفت :

    خاتون پنجره بودنت را من خوب بلدم… ولی آن دیگری می شود گفت قلب مهربانت است که در همه حال و برای همه در لرزش است.

  5. غزل گفت :

    از این به بعد سایه خاتون صدایت می کنم!!!

  6. قاصدک* گفت :

    این یکی خاتون نیست. نام زنانه ی دیگری دارد. بی بی دل است. می دانی کتی جانم, آن مریم گل دار دوست داشتنی با آن لبخند بی بدیل می داند من چه می گویم.
    به گمانم صفحه ی اول کتاب کنیزو برایش چیزکی نوشتم. یادت هست؟ همین پارسال تابستان بود ها….
    بی بی دل دل ناگران رفتن هاست و نماندن ها…حتی اگر باشی و بمانی… همین است که سرماسرمایش می شود و ته دلش آن جا که می گویند نامش سویداست یک چیزی می لرزد. مثل روزهای اول عاشقی یا ساعت های آخر فراق… ای ی ی…
    نمی دانم. هر چه هست این بی بی دل است خاتون پنجره! حالا پاشو برو یک چیزی بیانداز روی دوشت…. باد دم صبح تهران زیادی خنک است هر چند که دوسه ساعت دیگر بگویی گر گرفته ای از این گرما….
    پاشو جان دلم!

  7. sanaz گفت :

    همه ی ما یک جورهایی خاتونی که در دلمان داریم شبیه خاتون دل توست…

  8. نرگس گفت :

    نازی….هم حرفهای تو و هم قاصدک تو این روزای بورانی اشک تو چشمام اورد.

  9. hesam گفت :

    ریشه روشنی پوسید وفرو ریخت و صدا در جاده بی طرح فضا می رفت.از مرزی گذشته بود، در پی مرز گمشده می گشت…

  10. Hadi Montakhabi گفت :

    سلام. به ما سر بزنید. شاید شما هم با ما همراه شوید…

  11. vig rx گفت :

    good point mate

  12. vig rx گفت :

    nice site dude

  13. magna rx گفت :

    interesting post

  14. vimax گفت :

    nice indeed

نظر بدهید