نمی دانم چه شد که امروز، وسط آن همه شلوغی و همهمه و عجله و رفت و آمد، در حال سردرد و خشم، ناگهان یاد جزیره افتادم، یاد نسیم خنکش و یاد بوی دریا، یاد گلهای صورتی و آن روز عصر که تازه کشفشان کرده بودم…یادم آمد که روی پله های مشرف به دریا، جایی روبروی نخلها نشسته بودم، اولین سیگار زندگیم را روشن کرده بودم و به سرفه افتاده بودم…یادم آمد که سرخوش و مست بودم، ترسو نبودم، فکر و خیالی نداشتم، اندوه گذشته و اضطراب آینده خردم نکرده بود.
دیده ای گاهی آدم دلش برای خودش تنگ می شود؟ امروز ظهر برای یک لحظه، دلم برای خودم تنگ شد. دلم خواست که برگردم همانجا، روی همان پله ها، خیره بشوم به دریا و زمان را ثابت نگه دارم. آن قدرنگهش دارم تا دیگربه چیزی، به هیچ چیز، فکر نکنم.

۷ نظر درباره “” داده شده است.

  1. کیمیا گفت :

    hamisheh chizi hast ke adam deltangash shavad…

  2. قاصدک* گفت :

    من که می دانی دل تنگی را خوب بلدم. اما با خواندن این چند خط بی قرار شدم. بی قرار تر…قرار که سالهاست ندارم. برای همین گفتم باید صدایت را بشنوم. باید بشنوم که می خندی. خندیدی. خندیدم.
    نه من گفتم که می دانم چشمانت خیس بوده و نه تو گفتی که بغض شکسته ته گلویم را می شناسی.
    خندیدی. خندیدم.
    می خندیم.
    می مانیم. گو دل تنگی هم باشد.
    می مانیم جااااان دلم.

  3. alice گفت :

    دلتنگی برای خود را کاملا می فهمم. من وقتی روزمره نویسی های جوانی را می خوانم دلم برای خودم تنگ می شود! اما می گویم بیا یک کاری بکن … اگر برگشی به همان جزیره و نشستی روی همان پله ها… این بار آن سیگار لعنتی را زودی خاموش کن که گرفتارش نشوی!:)

  4. پرنیان گفت :

    من بعضی وقتها برای بچه گی هام دلم تنگ می شه برای گرگم به هوا.برای یه ربع گل کوچیک.برای همه ی اون شیطونی های شیرین…..

  5. koochi گفت :

    It is a long time I am missing that girl who no nothing about nothing, and yet she was so happy …

  6. یه کسی که سالهاست نوشته هاتو میخونه یه دختر گفت :

    سلام سایه … میدونی چن وقته نوشته هاتو میخونم ؟ میدونی چن وقت پا به پای نوشته هات هر چن غم انگیز نباشه و بی ربط گریه کردم؟حتی یه بارم برات کامنت نذاشتم …میخوای یه کوچولو یادت بندازم از کی؟؟؟وقتی این پست رو نوشتی فکر کنم روز تولد من بود ۲۱ ژانویه البته مطمین نیستم اما مال همون حوالیه … اون نوشته این بود ///:::::یک نفربهش خبر بده که نباید بره.
    نباید بره ، چون ماه شبای تاره.
    نباید بره ، چون دل آسمون می گیره.
    نباید بره ،چون خیلی خیلی تاریکه و من خیلی خیلی می ترسم.
    نباید بره ،چون غروبای پاییز به خودی خود دلگیرن و دلگیرتر هم میشن.
    نباید بره،چون من دیوونه هستم ودیوونه ترهم میشم.
    نباید بره ،چون شاید برگرده و ببینه که من دیگه نیستم. ///راستی ایمسلی که گذاشتم قلابیه چون ارور میداد مجبور شدم یه چیز هچل هفت بذارم .مثه همیشه بازم میام

  7. سایه گفت :

    به یه دختر:
    خیلی احساس خوبی بهم دادی.
    خیلی عالیه که آدم بی حوصله و دلگیر باشه و صفحه کامنتش رو باز کنه و یه همچین نظری رو بخونه و همه دلتنگیهاش دود بشه بره هوا.
    ممنون که همه شماها با من هستید.

نظر بدهید