یک روزی…یک جای دنیا…
از خودم می پرسم:این منم؟ این ما هستیم؟ اینجا و آنجای دنیا… تنها و با هم؟ پراکنده و پیوسته؟
به همه شان نگاه می کنم، با دقت، با دلهره و سعی می کنم از هر کدام چیزی به خاطر بسپارم. چیزی آن قدر به یادماندنی که در آن سرزمین دور و سرد مرا تسلی بدهد.
فکر می کنم…
به بهارکه سرش را به یک طرف خم کرده و موهایش را خشک می کند و می گوید: فرانسویها هر جور بگردند مهم نیست. من باید مرتب باشم.
به سپهر که مهمان نواز است و با خودش شرط کرده است که اگر مردم ایران به رفسنجانی رای بدهند، هرگز پایش را به ایران نگذارد.
به ساسان که همیشه اصرار دارد آدم را به یک آبجو مهمان کند و بعد شروع می کند به بحثی که آخرش ختم می شود به سیاست و به دخترهای ایرانی و عصبانیت من.
به آیدین که گاهی آدم را به سرحد مرگ می خنداند و گاهی ناگهان سکوت می کند، مثل آن روز بعد از ظهرتوی پرلاشز.
به ارشیا که دستش را لای موهای لختش می برد و باور نمی کند که دستش نمی اندازم وقتی می گویم شبیه هنرپیشه های فرانسوی شده.
به علیرضا که مهربان است و پر انرژی و مدام تحلیل می کند و مقایسه می کند. ایران را با فرانسه، فرانسه را با کانادا…
به مریم که دستکشهای چرم را به من می دهد و لبخند می زند. به مریم که می گوید خسته شده و وقتی این را می گوید قشنگ تر می شود.
به گلی که حالا زندگی را و خودش را بهتر می شناسد و درست همان دختری شده که قرار بود بشود و به مهربانی و زیبایی اش که تمامی ندارد.
نگاه می کنم…
به لیلا که دستهایش را بر هم می زند و می رقصد.
به بهارک که پای تلفن قهقه می زند: باورت می شود؟ بعد از این همه سال… وین؟
به فرشاد و فرزاد که زیر درختها گلستان می خوانند: .. بر هر نعمت شکری واجب…
سعدی خواندن، اینجا، بعد از بیست و اندی سال دوری از ایران….
و به فتانه… به فتانه که توی این آپارتمان خوشگل ترو تمیز راه می رود و آواز می خواند و کار می کند. به فتانه که با شور و انرژی برنامه می چیند و با سرخوشی می خندد. به فتانه که از میان رنگها سیاه را دوست تر دارد و از میان آدمها پدرش را…به فتانه که گفته هایش از انسانیت و انسانها، فقط حرف و کلمه نیست، عمل است.
فکر می کنم و نگاه می کنم وبغضم را فرو می دهم. عادت کرده ام به فرو دادن بغض در همه جا. بغضم را در ایستگاه قطار فرو داده ام. بغضم را در فرودگاههای تهران و پاریس فرو داده ام. بغضم را در فرودگاه وین فرو خواهم داد.
بغضم را هزار بارپای تلفن فرو می دهم وقتی به همه شان می گویم: باز می بینمتان…یک روزی…یک جای دنیا…
فروردین ۱۴م, ۱۳۸۴ at ۸:۰۰ ب.ظ
sar,be too!…hamin
فروردین ۱۴م, ۱۳۸۴ at ۱۱:۲۶ ب.ظ
این بود سر نوشت ما؟ ملتی در هم شکسته پاره پوره و پخش و پلا.
فروردین ۱۵م, ۱۳۸۴ at ۱:۳۱ ق.ظ
ا… چه خاطرات خوبی.. چه جالب که فتانه رو از نزدیک دیدی.. و بقیهدوستان… این همه برای یه آدم کلی باارزشه:)
فروردین ۱۵م, ۱۳۸۴ at ۷:۲۲ ق.ظ
سال نو مبارک دخترک دوست داشتنی
فروردین ۱۵م, ۱۳۸۴ at ۸:۴۵ ق.ظ
گاهی این دلتنگیا بدجوری حال آدمو میگیره…کاش میشد گاهی آدمها با یه اراده ی کوچک در یه ثانیه پیش هم میبودند نه؟سال نو مبارک:)
فروردین ۱۵م, ۱۳۸۴ at ۸:۴۸ ق.ظ
دل تنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته میمیاند. .
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من
. . . شاد باشی
فروردین ۱۵م, ۱۳۸۴ at ۱۲:۲۷ ب.ظ
دلتنگ ترم کردی سایه! این بغض گرد و سنگین و دردناک که مزه ی تلخ غمی فروخورده و پنهانی میده، تا ابد گویا دست بردار نیست…
فروردین ۱۵م, ۱۳۸۴ at ۱:۰۱ ب.ظ
سرد، مثل بستنی یخی…
اینجور باید بود.
فروردین ۱۵م, ۱۳۸۴ at ۲:۱۹ ب.ظ
I have sent you an email could you please get back to me
فروردین ۱۵م, ۱۳۸۴ at ۴:۴۰ ب.ظ
dear sara ,I have not got your mail. which address did you send it?
فروردین ۱۵م, ۱۳۸۴ at ۹:۰۵ ب.ظ
khosh be haletoon
فروردین ۱۶م, ۱۳۸۴ at ۴:۲۳ ب.ظ
سایه ….چه خوب که از قاصدک دوتا هست! شاید هم از تو دو تا هست…نوشته هات رو خیلی دوست دارم …و چه عکس هفت سین ماهی!
فروردین ۱۶م, ۱۳۸۴ at ۵:۵۸ ب.ظ
:*
فروردین ۱۷م, ۱۳۸۴ at ۱:۴۶ ب.ظ
afsoonkhanoom@yahoo.com TO:
فروردین ۱۷م, ۱۳۸۴ at ۷:۴۲ ب.ظ
I have just sent the emails again
Best
فروردین ۱۸م, ۱۳۸۴ at ۶:۵۴ ق.ظ
ma ke natoonestim boghzemoon ro foroo bedim khanoomi.
ashkemoon dar oomad.
kheili ghashang bood.
فروردین ۱۸م, ۱۳۸۴ at ۸:۳۳ ب.ظ
omidvaram ke roozhaye khoshit paydar bashand va roozhayee ke dar entezaresooni har che zoodtar beresand
فروردین ۱۸م, ۱۳۸۴ at ۱۰:۰۲ ب.ظ
Just to say, I hate to write Farsi in English letters, so I rahter say it in English here.
We are just a damned nation, and everything is lost for us, even if we are inside our own country,at least you outside have somrthing to have a feeling for.
فروردین ۱۸م, ۱۳۸۴ at ۱۰:۵۲ ب.ظ
زود رفتی دختر و کلی حرف و حدیث دلتنگی که ماند
فروردین ۱۹م, ۱۳۸۴ at ۴:۳۷ ب.ظ
سایه جان!
هیچوفت به اندازهی وقتی که این متن را خواندم از شبح بودن خودم غمگین نشدم.
ولی خب خوبیش اینه که تا وقتی می نویسی اونم اینقدر از ته دل و دلنشین احساس میکنم همین چند کوچه پایینتر هستی…
سایه به این خورشیدی نوبره والا!
فروردین ۲۱م, ۱۳۸۴ at ۹:۱۴ ب.ظ
hanouz nemidounam chetor bayad farsi type konam,,, faghat khastam begam kheili ghashang boud. mese hamishe
فروردین ۲۱م, ۱۳۸۴ at ۹:۴۹ ب.ظ
آپارتمان کوچک خالی شده ست از نور حضورت…دلم تنگ است کتی جانم.
فروردین ۲۴م, ۱۳۸۴ at ۴:۰۹ ب.ظ
تو هم رفتی؟ …
موفق باشی.
مرداد ۱۱م, ۱۳۸۵ at ۴:۲۹ ق.ظ
sad but true