*صبح
سوار بر قطار ستارگان سحرگاهی از ره رسید
تو نیامدی،
گنجشک های منتظر
دور خانه من نشستند
و به هر سایه به خود لرزیدند
تو نیامدی،
آفتاب
از سر سروها به انتهای خیابان سر کشید
تو نیامدی،
مه می‌داند
که باید برخیزد
وبه خانه خود بیاید
در سینه من.
…….
…….
پدر من امشب دلم خیلی تنگ شده بود.آخر هر چه موسیقی و شعر در جهان هست مرا یاد شما می اندازد. یاد آن ضبط صوت سونی قدیمی با بلندگوهای قهوه ای… یاد آن دیوان حافظ با جلد آبی تیره…یاد گل های رنگارنگ، یک شاخه گل و گل های صحرایی بر روی نوارهای کاست کنار هم چیده شده…یاد بعد از ظهرهای پاییز و غروب های اردی بهشت…صدای قمر، دلکش، تاج اصفهانی، بنان، یاسمین، قوامی، مرضیه و محمودی خوانساری… یاد صدای شما در تکرار خستگی ناپذیر بیت بیت غزلهای حافظ… یاد صدای کودکانه ی من در تکرار شگفت آور ابیات ناشناخته…پدر من امشب رفته بودم کنسرت پریسا و حالا دلم خیلی تنگ است.می دانم شما دوست ندارید که من دلتنگی کنم. می دانم اصلآ دوست ندارید که صورت من مثل همین حالا غرق اشک باشد اما…. اما امشب دوباره یادم افتاد که بعضی چیزها انصاف نیست. بی انصافی ست.عادلانه نیست. حق من نیست.
….
….
* شعر از شمس لنگرودی است.

یک نظر درباره “” داده شده است.

  1. محمد گفت :

    سلام
    نوشته شما دست کمی از شعر نداشت شاید به این دلیل که بی اختیار وبا شور درونی بر زبانت جاری شده بود .

نظر بدهید