*صبح
سوار بر قطار ستارگان سحرگاهی از ره رسید
تو نیامدی،
گنجشک های منتظر
دور خانه من نشستند
و به هر سایه به خود لرزیدند
تو نیامدی،
آفتاب
از سر سروها به انتهای خیابان سر کشید
تو نیامدی،
مه میداند
که باید برخیزد
وبه خانه خود بیاید
در سینه من.
سوار بر قطار ستارگان سحرگاهی از ره رسید
تو نیامدی،
گنجشک های منتظر
دور خانه من نشستند
و به هر سایه به خود لرزیدند
تو نیامدی،
آفتاب
از سر سروها به انتهای خیابان سر کشید
تو نیامدی،
مه میداند
که باید برخیزد
وبه خانه خود بیاید
در سینه من.
…….
…….
….
….
* شعر از شمس لنگرودی است.
اردیبهشت ۱م, ۱۳۸۴ at ۸:۱۸ ب.ظ
سلام
نوشته شما دست کمی از شعر نداشت شاید به این دلیل که بی اختیار وبا شور درونی بر زبانت جاری شده بود .