از برف بگویم. یادت هست که آن وقت‌ها برف را چقدر دوست داشتیم؟ برای من که برف خیلی عزیز بود. نه فقط گرمای آن سامان آزار دهنده بود، که برف، اصولا حضور برف به شکل قشنگی ریخت در و دیوار و زمین و زمان را عوض می‌کرد. فرو باریدن این پرهای سفید و پاکیزه‌ای که همه جا، همه پست و بلند زمین چرک را می‌پوشاند و به چشم‌انداز جلوه خیره‌کننده‌ای می‌داد، خودش یک اتفاق قشنگ، یک استثنای عزیز بود، کاری که با ریخت شهر می‌کرد و نقشی که در زندگی یکنواخت روزمره ما بازی می‌کرد، باز خودش یک تمایز دیگر برف بود…

این چند روزه “ایستگاه آبشار” پرویز دوایی را دست گرفته بودم. از لحظه اولی که کتاب را شروع کردم، فضای نوستالژیکش را زیاد دوست داشتم، به همان مکانهایی شباهت داشت که پدرم از روزگار بچگی‌اش نقل می کرد. دانستن این که” پرویز دوایی” دقیقا همسال و به احتمال زیاد هم‌محل پدرم بوده‌‌است، جذابیت کتاب را برایم چند برابر می‌کرد.
امروز در همین داستان “روز برفی” که قسمتی از آن را آورده‌ام، ناگهان برخوردم به اسم و فامیل پدرم که از قرار معلوم با نویسنده سالها در یک کلاس بوده‌اند و روی یک نیمکت می نشسته‌اند!! بدبختانه هیچ راهی به نظرم نمی رسد که به درستی حدسم پی ببرم. پدر که دیگرنیست و بعید می‌دانم که از آشناها هم کسی چیزی به یاد بیاورد. خود” پرویز دوایی” هم که سالهاست مقیم پراگ است و فکر نمی کنم بشود به او دسترسی داشت. مانده‌ام کنجکاو و مستاصل!!

نظر بدهید