قدیمها پیدا کردن دو گوش شنوا برایم آسان تر از حالا بود. بالاخره کسی پیدا می‌شد که برای درد‌دل کردن مناسب باشد. دیشب از آن شبهایی بود که خیلی دلم می‌خواست برای یکی حرف بزنم؛ ولی نشستم حساب کتاب کردم و دیدم که بین این همه آدم مجازی و حقیقی که می‌شناسم، غیر از دو نفرشان که از بخت بد دیشب در دسترس نبودند، با هیچ کس قادر نیستم راحت حرف بزنم. یا خجالت می کشم یا آن که دغدغه جدید این روزها به سراغم می‌آید.
چیزی که به آن می‌گویم دغدغه، البته تازه به وجود نیامده. از خیلی وقت پیش بوده، فقط من به تازگی متوجه آن شده‌ام: از بین همه آدمهایی که تا همین ماههای اخیرعادت داشتم با آنها درددل کنم، چه دوست و چه خانواده و فامیل، به غیر از یکی دو مورد استثنا، هیچ کدامشان هرگز مرا متقابلا برای شنیدن حرفهایشان انتخاب نکرده‌اند. قبلا برایم مهم نبود، همین که خودم حرف می زدم و آنها می‌شنیدند و خیلی وقتها سعی‌کردند که کمک کنند، کافی بود. فضولی نمی‌کردم و گمان می‌کردم که اگر مشکلی برایشان پیش بیاید، آنها از گفتن دریغ نمی‌کنند و من از کمک کردن!
حالا اما خودم را برده‌ام زیر سؤال: قابل اعتماد نیستم یا کاری از دستم برنمی‌آید؟ هر کدام که باشد، دیگر هیچ دلم نمی‌خواهد از کسی بپرسم که “چی شده؟”، می‌ترسم که نگرانی‌ام به فضولی تعبیر شود. در مقابل خودم هم دارم تمرین می‌کنم که در جواب “چی شده؟” دیگران فوری ضعف نشان ندهم و سر درد دلم باز نشود. می‌توانم به راحتی بگویم: “من خوبم، چیزی نیست!”.
با این همه، فکر کردن به این مسئله این روزها به شدت آزرده‌ام کرده است. غیر از همان دو نفر که ذکرشان رفت و الحق یکیشان روز شنبه موقع مناسبی به دادم رسید و دومی هم سنگ صبور یک سال گذشته بوده، در مورد بقیه دچار وهم بوده‌ام. خودم را به آنها نزدیک می‌دانسته‌ام، در حالی که همیشه از من دور بوده‌اند.

نظر بدهید