دیر مینویسم و بیربط به هم، خودم میدانم. از خودم و موقعیتم کمتر مینویسم، این را هم میدانم و عمدا این کار را میکنم.
هم من در موقعیت بدی قرار دارم و هم اینجا امنیتش را از دست داده است. راهش شاید این بود که بروم به آدرسی ناشناس و راحت باشم؛ ولی از ضعفهای من یکی هم دلبستگی به همه مکانهای پیشین و عادتهای پیشین است. دلم نیامد که دوستانی را که حقیقتا دوست بودهاند و مرهم و در طول این سه سال همه روزهای مرا دنبال کردهاند، از دست بدهم. حیف…حیف که همه کسانی که اینجا را میخوانند، آنقدرها هم مهربان نیستند. راحت زخم میزنند و آدم از ترس زخمهای قبلی خودش را جمع و جور میکند و ترجیح میدهد کمتر از خودش بگوید، یا حداقل صبر کند و با خیال راحت حرف بزند.
موقعیتم دشوار است. همه اقامتهایم موقت است. همه روزهایم در انتظار پذیرش فلان دانشگاه یا ویزای فلان دولت فخیمه میگذرد و سختترین لحظههایم، لحظه جواب دادن به سوالهای این و آن است. کاش که فقط سوال کنند و از سر دلسوزی بخواهند از تو و وضعیتت بدانند. فکرش را بکنید که بیبرنامه ترین آدمهای دنیا از برنامهات میپرسند و نصیحتت میکنند!!!آدمهایی که میدانی حداقل چهارپنج سال است که یک قدم مثبت یا منفی در زندگیشان برنداشتهاند و مدام دچار استیصال بودهاند.
طرف سی و سه سالش است و هنوز تصمیمش در مورد عوض کردن ماشین یک سال به درازا می کشد!
طرف چهار سال است عاشق کسی است که نامزد دارد و منتظر تغییر عقیده یار خیالی نشسته است.
آن یکی خیلی سال است که نه میخواهد کار کند، نه میخواهد درسش را ادامه بدهد، نشسته است به انتظار خواستگار پولداری که از این وضعیت نجاتش دهد.
این یکی نه رشتهای را که خوانده دوست دارد، نه هیچ رشته دیگری را، نه شغل الانش را دوست دارد، نه هیچ شغل دیگری را و برنامهای هم برای تغییر وضعیت ندارد.
این یکی پنج شش سال است که بیکار است و دچار هزار بیماری روانی. مینشیند و اندر ضررهای مهاجرت نطق میکند. لازم به ذکر نیست که تا به حال یک بار هم پای خودش به آن طرف مرزها نرسیده است.
از همه بدتر، آنهایی هستند که زندگیهای زناشویی وحشتناک دارند و گرفتار هزار و یک مصیبت تحمیلی و خودخواسته خانوادگی و اقتصادی اند و بازبه بقیه توصیه میکنند:”ازدواج کن، بچه دار شو، چرا ازدواج نمیکنی؟ آخرش چی؟”
همه اینها به خودشان مربوط است. میتوانند هزار سال دیگر هم سرگردان بمانند، عاشق بی معشوق باشند، خواستگار بشمرند و با مادرشوهرشان جنگ کنند، اینها به خودشان مربوط است؛ فقط ای کاش از عادت مزخرف ایرانیها، تعیین تکلیف برای زندگی این و آن، دست برمیداشتند. آن وقت من هم جراتش را داشتم که اینجا از خودم بنویسم. از جور دیگر زندگی که با ترس و لرز انتخابش کردهام، که در هر قدمش پایم میلرزد و با این حال منصرف نمیشوم.امیدوار ماندهام ونمیخواهم خودم را بترسانم، فقط اگردیگران هم از ترساندنم دست برمیداشتند.
میدانم، اینها همه ضعف خودم هم هست. نباید با حرفهای ناحساب این آشنا و آن آشنا، با جملههای بیسرو ته فلان وبلاگ نویس کم سواد، با نصیحتهای از سر تنگ چشمی دوستان سابق، از جا در بروم. نباید توی تله های روانی دیگران گیر کنم. اگر راهی را انتخاب کردهام و به درستی آن مطمئنم، نباید قدم سست کنم. با اینحال سخت است. آخر من هم دست پرورده همین جامعه و همین سنتها هستم. آخر برای من هم هنوز حرف مردم، حرف مردم است. خودم هم تا چند سال پیش با دیدن آدمهایی که حال وروز الان مرا دارند، پشت چشم نازک میکردم.
تنها خوشحالی من شاید این باشد که به همان حال سابق نماندم، وگرنه باید روزها با خرده گیری از این و آن سرم را گرم میکردم و شب ها با بغض آرزوهایی که جرات عمل کردن به آنها را نداشتم، سر بر بالش میگذاشتم.
دی ۲۸م, ۱۳۸۶ at ۳:۵۰ ب.ظ
http://fastcash.dollarsi.info/home-equity-loan-montana.html...
http://fastcash.dollarsi.info/home-equity-loan-montana.html kuxlhspeti…
دی ۲۹م, ۱۳۸۶ at ۴:۲۷ ب.ظ
http://loan.loanor.info/bad-credit-home-equity-loans-guranteed.html...
http://loan.loanor.info/bad-credit-home-equity-loans-guranteed.html yoiwkptiwb…
دی ۳۰م, ۱۳۸۶ at ۵:۰۸ ق.ظ
http://paydayloan.moneybankme.info/loan-military-signature.html...
http://paydayloan.moneybankme.info/loan-military-signature.html hotfvblsos…
دی ۳۰م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۲۱ ب.ظ
http://payday.moneybankor.info/fast-loan-uk.html...
http://payday.moneybankor.info/fast-loan-uk.html bjmkjsahgt…