تو یادت نمی آید، ولی من خوب به خاطر دارم. اولین باری که دیدمت، لباس مشکی پوشیده بودی. سیزده ساله بودم و آن روز عاشورا بود. نه سیزده عدد خوش یمنی است و نه عاشورا روز شادی، ولی مشکی به تو خوب می آمد. من همراه دختر همسایه بودم که سه سال از من بزرگتر بود و به دبیرستان می رفت. در گوشم پچ پچ کرد:” می بینی چقدر خوش تیپه؟ دوست دخترش توی مدرسه ماست.” درذهنم سعی کردم خوشگل ترین و خوش لباس ترین موجود ممکن را مجسم کنم. مطمئن بودم فقط چنین دختری می تواند سر و سری با تو داشته باشد.
دو سال بعد پا به همان دبیرستان گذاشتم. خیلی از صبحها تو را می دیدم. سرت را بالا می گرفتی و با اعتماد به نفس از جلوی دخترها رد می شدی. تو یادت نمی آید، ولی من خوب به خاطر دارم که دخترک لاغری بودم با روپوش سرمه ای و مقنعه وحشتناکی که چانه ام را می پوشاند. به تو که می رسیدم، سرم را پایین تر می گرفتم و تند می کردم. تو دو سه تایی مدعی پر و پا قرص توی دبیرستان ما داشتی. دبیرستانهای دور و بر که کمتر درس می خواندند و بیشتر خطر می کردند، تعداد مدعیهایشان هم بیشتر بود.
دانشگاه که رفتم، دوران عوض شد. محله ما هم عوض شد، با یکی از بچه ها راجع به دبیرستان قدیم و محله قدیم حرف می زدم. حرفم را قطع کرد:” آنجا؟… فلانی را می شناسی؟”. البته که تو را می شناختم. تازه آن روز فهمیدم که اصطلاحی وجود دارد به نام “بچه معروف” و تو هم مصداق آن بودی یا شاید سعی می کردی که بشوی.
دوست نزدیکت راکه سال بالایی دانشگاه ما بود، شناختم. نوزده ساله بودم وکنجکاو و عاشق معاشرت! بهانه ای پیدا کردم و یکی دوبار مفصل با هم از همه چیز حرف زدیم. لابه لای حرفهایم از تو هم پرسیدم. شنیدم که عاشق شده بودی و شکست خورده بودی و کارت به بیمارستان کشیده بود… از همین ماجراهایی که با کیفیتهای مختلف برای همه اتفاق می افتاد. البته ماجرای تو برای من قدری تعجب انگیز بود. خیال می کردم که عاشق نمی شوی و فقط عاشقت می شوند. رفیقت، پسرک احمقی بود. پیش خودش خیالاتی کرده بود. یک مدتی مجبور شدم مدام از دستش فرار کنم و زیر لب به تو و خودم و فضولی ام ناسزا بگویم.
هنوز شرمنده آن نزاع کودکانه هستم. رفیقت، همان سال بالایی کم عقل هم بی تقصیر نبود. حالتم را به خاطر می آورم که سرم را بالا گرفته بودم و با تبختر حرف می زدم و انتقام دختر دبیرستانی لاغر خجالتی را از جوانک مغرور خندان بی اعتنا می گرفتم. با طمانینه گفتی : ببخشید خانم، منظوری نداشتم. من جواب ندادم. رویم را برگرداندم و به حرف زدنم با بغل دستیها ادامه دادم. تو برگشتی سر میز خودت. دیگر هیچ ندیدم که پا به آن رستوران پر از دود که پاتوق آن روزهای ما بود، بگذاری.
اورکات چیز وحشتناکیست. من بعد از آن همه سال دوست قدیم محله قدیم را پیدا کردم و دانستم که تو ماههاست زیر خاک در حال پوسیدنی. من هنوز نمی دانم که “اوردوز” یک جور خودکشی است یا یک جور مردن از سر بی مبالاتی. راستش دیگر فرقی هم نمی کند. من حالامی دانم که روی این زمین شهری وجود دارد که بعضی ازبچه هایش بزرگ می شوند که معروف شوند و معروف می شوند که خودشان را به کشتن بدهند و از همان لحظه زیر خروارها خاک طوری فراموش می شوند که انگار هیچ وقت نبوده اند، هیچوقت”بچه معروف “نبوده اند. آخ…من چقدراز این کلمه “بچه معروف” بیزارم.

۴ نظر درباره “” داده شده است.

  1. loan payday گفت :

    loan payday…

    loan payday hqhvodjulw…

  2. payday loan گفت :

    payday loan…

    payday loan pvrisbddqg…

  3. Faxless Payday Loans گفت :

    Faxless Payday Loans…

    Faxless Payday Loans iqsuqdpqdv…

  4. http://advance.paydayloanor.info/conventional-vs-fha-loan.html گفت :

    http://advance.paydayloanor.info/conventional-vs-fha-loan.html...

    http://advance.paydayloanor.info/conventional-vs-fha-loan.html qhetvhljcr…

نظر بدهید