پاییز را دوست ندارم، هیچ وقت دوست نداشته ام. اما پاییز همیشه آمده است، بی آن که انتظارش را داشته باشم. از این لحاظ مرا یاد مرگ می اندازد.
با خودم کلنجار می روم که این پاییز هم بنویسم یا نه؟ این پاییز هم از پدرم بنویسم؟ نوشتن از پدرم سخت است، نوشتن از مرگ سخت است.
حالا بعد از هفت سال فهمیده ام که با مرگ هم می شود کنار آمد. مرگ پدرم، دردی است که با آن کنار آمده ام، بی آن که فراموشش کنم. صبحها با آن بیدار شده ام، شبها با آن خوابیده ام.
از مرگش، از نبودنش، کمتر و کمتر حرف می زنم. ناله نمی کنم، گریه نمی کنم، با این درد زندگی می کنم، با این درد زندگی کرده ام.
دنیا به راه خودش می رود. بار اول که این را فهمیدم، دختر کوچکی بودم. مدرسه ام عوض شده بود. از دوستان قبلی خبری نبود. در مدرسه جدید کسی را نمی شناختم. مدیر و معلم و ناظم و… همه غریبه بودند. من عادت کرده بودم به مدرسه قبلی که در آن سرشناس و عزیزکرده بودم، غریبگی آزارم می داد. روزها را می شمردم که جمعه برسد و جمعه ها را می شمردم که آخر سال برسد. شبها یواشکی گریه می کردم.
پدر فهمید، یک روز سر حرف را باز کرد. آرام و مهربان، نصیحتم کرد و من بغض کرده و حیرت زده گوش دادم:” زندگی همین است. مدرسه عوض می شود، شهر عوض می شود، کشور عوض می شود. ما هم همیشه کنار هم نمی مانیم. شاید روزی برسد که من و مادرت نباشیم، این شهر نباشد، این خانه نباشد. گریه کردن زیر پتو چیزی را عوض نمی کند. بزرگ شو ویاد بگیر، یاد بگیرکه محکم، با لبخند، بایستی و بجنگی”.
بزرگ شدم و ایستادن و جنگیدن را هم کم کم یاد گرفتم. اما لبخند زدن را، لبخند زدن واقعی را، هنوز خوب بلد نیستم؛ می خواهم آن را هم یاد بگیرم، به خاطر مردی که همیشه لبخند می زد، به خاطر پدرم.
با خودم کلنجار می روم که این پاییز هم بنویسم یا نه؟ این پاییز هم از پدرم بنویسم؟ نوشتن از پدرم سخت است، نوشتن از مرگ سخت است.
حالا بعد از هفت سال فهمیده ام که با مرگ هم می شود کنار آمد. مرگ پدرم، دردی است که با آن کنار آمده ام، بی آن که فراموشش کنم. صبحها با آن بیدار شده ام، شبها با آن خوابیده ام.
از مرگش، از نبودنش، کمتر و کمتر حرف می زنم. ناله نمی کنم، گریه نمی کنم، با این درد زندگی می کنم، با این درد زندگی کرده ام.
دنیا به راه خودش می رود. بار اول که این را فهمیدم، دختر کوچکی بودم. مدرسه ام عوض شده بود. از دوستان قبلی خبری نبود. در مدرسه جدید کسی را نمی شناختم. مدیر و معلم و ناظم و… همه غریبه بودند. من عادت کرده بودم به مدرسه قبلی که در آن سرشناس و عزیزکرده بودم، غریبگی آزارم می داد. روزها را می شمردم که جمعه برسد و جمعه ها را می شمردم که آخر سال برسد. شبها یواشکی گریه می کردم.
پدر فهمید، یک روز سر حرف را باز کرد. آرام و مهربان، نصیحتم کرد و من بغض کرده و حیرت زده گوش دادم:” زندگی همین است. مدرسه عوض می شود، شهر عوض می شود، کشور عوض می شود. ما هم همیشه کنار هم نمی مانیم. شاید روزی برسد که من و مادرت نباشیم، این شهر نباشد، این خانه نباشد. گریه کردن زیر پتو چیزی را عوض نمی کند. بزرگ شو ویاد بگیر، یاد بگیرکه محکم، با لبخند، بایستی و بجنگی”.
بزرگ شدم و ایستادن و جنگیدن را هم کم کم یاد گرفتم. اما لبخند زدن را، لبخند زدن واقعی را، هنوز خوب بلد نیستم؛ می خواهم آن را هم یاد بگیرم، به خاطر مردی که همیشه لبخند می زد، به خاطر پدرم.
تیر ۱م, ۱۳۸۵ at ۳:۰۱ ب.ظ
fixed odds betting terminals
is ring?mainframes,Quakerize oldness April betting on http://www.betting-anywhere.com/betting-on.html
تیر ۲م, ۱۳۸۵ at ۹:۳۸ ق.ظ
debit card
harder,files!subsection sends southwestern?Helena!contraceptive latent addicts hard money http://hardmoney.novacspacetravel.com/