به بهانه اکران فیلم لاک پشتها هم پرواز می کنند:

می توانی نبینی، نه این که رویت را از پرده سینما برگردانی، به پرده نگاه کن، ولی نبین. کاری که دخترک بغل دستی من می کند. پاپ کورن می خورد و می خندد. هنر ساده ایست. البته کاش خوش شانس تر بودی و این هنر به طورخداداد نصیبت می شد. همان طور که نصیب خیلی از مردم دنیا شده.
می توانی کشتارو تعدی و تجاوز را نبینی، بچه های اردوگاه را نبینی، صدای فریادهایشان را نشنوی. به خودت بگویی اینها توی فیلم است. اینها از ما دورند. عراق دور است، افغانستان دور است. کردستان وجود ندارد.
اینها توی فیلم است واصلا می توانستی بروی یک فیلم دیگر ببینی. گیرم سینمای فردین تمام شده، سینمای گلزار که هست. ایران هم که نباشی چه بهتر، هالیوود همه جا هست. به جای لاک پشتها …می توانستی هزار چیز دیگر تماشا کنی.
اصلا کاش می شد هالیوودی زندگی کنی. دنیا را آنگونه ببینی که به تو یاد داده اند. پاپ کورن خوب است، مک دونالد خوب است، دلار خوب است، آمریکا خوب است. تروریست بد است، تروریستها مسلمان هستند، مسلمانها بد هستند و اهل خاور میانه هستند، پس خاور میانه بد است و افغانستان بد است و عراق بد است و ایران بد است و…. بدها باید نابود شوند.
همه چیز باید هپی اند داشته باشد، حتی جنگ…وهپی اند چیزی نیست جز مرگ بدها…
حالا همه ما امریکاییهای خوب به سینما می رویم و فیلم جنگ ستارگان نگاه می کنیم و بدها را به درک واصل می کنیم. برای سربازانمان و برای قربانیان یازده سپتامبرشمع روشن می کنیم. بدها آنها را کشته اند، پس ما بدها را تکه تکه می کنیم و بچه ها…..؟
بچه هایی هم هستند ؟ کجا بودند؟ کجا هستند؟
یادم نمی آید کسی برای بچه ها شمعی روشن کرده باشد.

نیازی به روگرداندن از پرده سینما نیست. من ندیدن را خوب بلد شده ام. همان کاری که درمورد زلزله بم کردم.
حالا که کاری از دست من بر نمی آید، همان کاری را می کنم که همه کرده اند. سکوت یا ازآن بدتر، فرار و سعی می کنم که یادم برود.
یادم برود که درآن تکه از خاک چه بر من و ما گذشت.
یادم برود که گردان گردان آدم آموزش ندیده ، روی مین ، منفجر شدند و پودر استخوانشان تحویل مادرانشان شد.
یادم برود که هزاران هزار زندانی نور ندیده، تیرباران شدند و در قبال پول فشنگها، شماره قطعه مزارشان تحویل مادرانشان شد.
یادم برود که همسن و سالهایم با ذکر یا زهرا از پنجره خوابگاهشان به پایین هل داده شدند.
یادم برود جسدهای بیجان روشنفکرها و نویسنده های کشورم را.
یادم برود بدنهای رنجورو بیمار اکبر گنجی و احمد باطبی و صدها زندانی سیاسی دیگررا.

فیلم تمام می شود و تلاش بیهوده من شروع می شود که نور شهر چشمم را نزند، که آمد و رفت بی خیال آدمها، که جمعیت انبوه جلوی فست فودها، که کورس گذاشتن ماشینها، که سایزلیوانهای بزرگ آبجو خوری برایم عادی جلوه کند.
به خودم می گویم می روم خانه و ماگ قهو ه ام را پر می کنم و دو دستی می چسبمش، انگار که خود زندگی باشد. بعد به رختخواب می روم و بالشم را بغل می کنم، انگار که خود عشق باشد و بعد فراموش می کنم که چه هادیده ام. چه هاشنیده ام، چه هاخوانده ام.
می خواهم یک هالیوودی تمام عیار باشم، انگار که اصلا در ایالت جورجیا متولد شده ام.
شما می گویید می شود؟

نظر بدهید