بعد از این همه سال باید عادت کرده باشم به این که زندگی، یا حداقل زندگی من، یعنی تغییر مدام؛ حتی اگر خودم نخواسته باشم. یا پیشامدی تحمیل می شود یا خودم با دست خودم تغییرات را رقم می زنم که گاهی وقتها از سر اجبار است و گاهی وقتها هم برای فرار از پوچی.
تغییرات که زیاد می شود، خسته که می شوم، ناتوان که می شوم، به خودم می گویم : قبلا این طورنبود! برنامه کودک همیشه سرساعت ۵ شروع می شد. من هفته های صبحی تا ۶:۴۵ می خوابیدم و هفته های بعد از ظهری تا ۱۰ و مغازه علی آقا هم سر ساعت ۸ تعطیل می شد.
حوادث خوب عبارت بودند از: تعطیلی، مهمانی و کارتون خوب!
حوادث بد عبارت بودند از: نمره بد، قهر کردن با دوست صمیمی و روزهای عزا که بچه های مدرسه والت را با مارش عزا پخش می کردند.
حسن بزرگش این بود: همیشه کسی بود که به او پناه ببری، که دلداریت بدهد، بی توقع، بی شیله پیله و تنها به این دلیل که تو بچه بودی!
آن طور دلداری دادن انگارفقط مختص آن سالهاست ومختص بعضی از بزرگترها. حالا، روزها و روزها می نشینم به انتظار آن بزرگتر دلداری دهنده و می دانم که انتظارم بیهوده است. خیلی دنبالش گشته ام.
روزهای زیادی سرم را روی فرمان ماشین گذاشته ام و حین فکر کردن، نگرانش بوده ام.
ساعتها توی هواپیما بی وقفه گریسته ام و منتظر شده ام که بیاید و اشکهایم را پاک کند.
شبهای زیادی صورتم را در بالش فرو برده ام و به لحظه ای فکر کرده ام که از در می آید و گریه من فورا تمام می شود.
همیشه از ته دل خواسته ام دوباره دختر کوچکی بشوم که نه از گریه کردن با صدای بلند خجالت می کشد، نه از هق هق بعدش. یادم می آید هق هق که تمام می شد، آرام که می گرفتم، همه چیز را فراموش کرده بودم. همه را بخشیده بودم. آسمان صاف و بدون ابر می شد و من مطمئن بودم که اوضاع درست و مرتب شده و دنیا شاد و بی خیال پیش می رود.
حالا اما هیچ وقت، از هیچ چیز، از هیچ کس، مطمئن نیستم.

نظر بدهید