وقتی که اولی با دقت هر چه تمام تر لباس می پوشد و آرایش می کند، دومی جلوی آینه ادا در می آورد و خودش را دست می اندازد.
وقتی که اولی سعی می کند با نهایت خونسردی سیگارش را روشن کند، دومی به سرفه می افتد و عقیده داردکه سیگارکشیدن حرکت احمقانه ای است که حداقل به او نمی آید.
وقتی که اولی می خندد و می گوید عشقی وجود ندارد وفقط اسم ژستهای رومانتیک و غرایز افسارگسیخته را عوض کرده اند ، دومی از خدا می خواهد که هر چه زودترعاشق بشود.
وقتی که اولی می گوید خوب و بد مطلق وجود ندارند و همه چیز نسبی و خاکستری است ، وجدان اصول گرای دومی در حال جدال با همه بدیها و پلیدیهای روی زمین است!
وقتی که اولی معتقد است که ترک کردن و خارج شدن از رابطه در هر زمانی حق مسلم هر انسانی است، دومی پیش خودش فکر می کند که دیگرهر گز طاقت ترک کردن و ترک شدن ندارد!
وقتی که اولی اصرار دارد که مهمان کردن موجود دیگری به این دنیا بی معناست و مساوی است با بدبخت کردن یک نفر دیگر، دومی دلش برای دختر کوچولویی ضعف می رود که با لباس کوتاه بین چمنها می دود.
اولی همان زن حراف فلسفه باف و سفسطه گری است که آن قدرزندگی را پیچیده کرده که خودش بیشتر از همه خسته شده. دومی همان دخترکی است که آن شب بی خیال دست می کشید روی شمشادها و به همه ستاره های آسمان و عروسکهای روی زمین عاشق بود.
راست می گفتی.ما دو نفر هستیم. من دو نفر هستم .
تو حالا هر دو رامی شناسی…..راستی می شناسی ؟؟زیاد هم مطمئن نیستم!

نظر بدهید