ببین، بر سراین دوراهی که من ایستاده ام..
نه، اشتباه شد. بر سر این چندراهی که من ایستاده ام….

خنده دار نیست که نمی توانم نوشته ام را حتی شروع کنم؟
خنده دار نیست که نمی توانم راهها را بشمرم؟
خنده دار نیست که آرزوی بن بست دارم؟

تو ازمن آدمی توقع داری که این نوشته را و اصلا هر نوشته ای راتمام کنم؟
که اول راه فکر آخر راه را بکنم؟
که آرزویم معقول باشد و شکل بن بست نباشد؟

من اصلا نمی فهمم چرا این مردم دعا می کنند که درهای بسته باز شود.
یک دعای مخصوص اختراع کرده ام.به خودم قول داده ام که از فردا روزی صد باربخوانمش:” خدایا همه درها را به روی ما ببند.اینجوری خیال ما وخودت راحت تر است!”

نظر بدهید