میان ماندن و رفتن…

میان ماندن و رفتن حکایتی کردیم
که آشکارا در پرده ی کنایت رفت.
مجال ما همه این تنگ مایه بود و، دریغ
که مایه خود همه در وجه این حکایت رفت

هی با خودم درگیر بودم که چیزی بنویسم یا نه و اگه آره ، چی بنویسم که مرثیه سرایی نباشه و ادا نباشه و بار نوستالژیکش کم باشه تا این که پیام چند روز پیش به دادم رسید.یعنی این نوشته رو بهم داد و گفت” برای رفتنت“:

یادت هست؟
نمی دانم چرا این تیتر را انتخاب کردم، عنوان مطلبی که هوشنگ گلمکانی در شماره ۱۰۰ مجله فیلم برای مقاله “نجوا با یک دوست ” انتخاب کرده بود و من هزار بار خوانده بودمش.آخریک جورهایی حدیث نسل ماست.
وقتی شنیدم که می روی، دلم گرفت. همان حس غریب تنهایی وترس از آینده مبهم قلبم رافشار داد.می دانی این چند سال عادت کرده ایم هر از چند گاهی دوستی، آشنایی زنگ بزند و خداحافظی کند. این هم از محسنات نسل ماست که با آن گذشته و کودکی مشعشع و درخشانی که داشته، جوانی و میانسالیش اینچنین باشد.آواره درسرتاسر دنیا مثل قوم بنی اسرائیل، بی هیچ مأوا و سرپناهی..
نسلی که زمان کودکیش به انقلاب وزمان نوجوانیش به سالهای سیاه جنگ گذشته باشد، نمی تواند آینده ای بهتر از این داشته باشد،نسل سوخته ای که گلیم بختش آنچنان سیاه بافته شده که با هیچ ترفندی سفید نمی شود.
یادت هست صبحهای زمستانی مدرسه را که به نیایش و شعارهای کلیشه ای می گذراندیم؟از جلو نظام ..خبردار..ترویج فرهنگ میلیتاریسم آن هم برای بچه های معصوم هفت هشت ساله !!!
یادت هست امتحانات زیربمباران وآن نوروزی را که تا صبح سرمان موشک بارید وسال را با انفجار تحویل کردیم و چشممان به قیافه پدرو مادری بود که نگران خراب شدن سقف بودند؟
آن پاترولهای بدهیبت۴WD را یادت هست؟هنوز دخترهای نسل ما چشمشان که به این ماشینها می افتد، ناخودآگاه دستشان به طرف روسریشان می رود.هنوز گاهی منتظرم بیایند و بپرسند:چه رابطه ای دارید؟رنگ یخچال شما؟ اسم پسرعموی ایشان؟میراث شوم آن سالها..یاد آوریش هنوزعرق سرد بر بدنم می نشاند.

و بعد سالهای دانشجویی و گروه هشت نفره ما..یادت هست؟
آن روز ماه رمضان که مامورها به ماگیر دادند وما دیگر هیچوقت روزه نگرفتیم؟
آن روزی که هنوزبابک والی عاشق و معشوق بودند و پدر بابک توی صف سینما مچمان را گرفت؟
راستی کافه نادری را یادت هست؟ از معدود جاهای امن بود وگارسونش ظرف شکر را آنچنان روی میز می کوبید که احساس می کردی خدای ناکرده حق پدریش را خورده ای!
و پیراشکیهای معروف خسروی و آن خیابانی که اسمش را گداشته بودیم وال استریت، چون روبروی سازمان بورس اوراق بهادار بود…
یادت هست که یک مدت من پستچی همه شده بودم؟ هنوزنامه کاربرد داشت و هنوز مانده بود تا موبایل و ایمیل و..نسل نامه نگارها را منسوخ کند.
بهمن که می شد،درصفهای بلند جشنواره می ایستادیم و ساعتها در سوز وسرما منتظر می شدیم تا نسخه تکه پاره شده و مثله شده یک فیلم خارجی را ببینیم.برای دیکتاتور بزرگ چارلی چاپلین ۶ ساعت جلوی سینما آفربقا ایستادیم و آخربلیت بی بلیت..بعدها صد بار ابن فبلم را از ماهواره دیدم.ولی حسرت ندیدنش در آن روز هنوز در دلم باقیست..
گفتم ماهواره..شاید باید اول از تلویزیون شروع کنم.از تلویزیون دهه شصت که برنامه هایش از۵ شروع می شد تا ۱۱:۳۰ ونصف بیشترآن نصیحت و سخنرانی و تفسیرهای سیاسی بود.هفته ای یک بار فیلم سینمایی تکراری می دیدیم و سرگرم کننده ترین برنا مه ها، دیدنیها و اوشین بودند!!
وبعد،شبی راکه ماهواره مهمان خانه هایمان شد، یادت هست؟ازذوقمان تا صبح نخوابیدیم و زل زدیم به صفحه جادویی تلویزیونمان که حالا آب و رنگی به خودش گرفته بود! چشممان ناگهان باز شد.فهمیدیم جور دیگر هم می شود زندگی کرد.راحت تر..شادتر..آزادتر..
نمی دانم کدام بهتر بود؟ این که سطح توقع ما در حد همان دو تا کانال عهدبوقی دهه شصتی می ماند یا ااین که مثل الان مدام نق بزنیم و از وضعیت موجود راضی نباشیم…..

یادت هست آخر هفته ها در به در دنبال جایی بودیم برای دور هم جمع شدن؟آن روزها هر اتفاق کوچک بهانه ای بود برای باهم بودن، برای رقصیدن، برای مست شدن، برای خندیدن..حالا چند ماه به چند ماه هم همدیگر را نمی بینیم…فاصله ها هر روز بیشتر می شود…

وبعد مسافرتهای شمالمان و غروبهای جادویی دریا ومامورهای زبان نفهم پاسگاههای بین راه که دست آخراشکمان را درمی آوردند…

نمی دانم.شاید این نوشته خیلی نوستالژیک از کار درآمده..نمی خواستم این طور بشود. می خواستم بگویم که مهم جلو رفتن است.گرچه نمی دانم آن طرف دقیقا چه خبر است .ظاهرا که همه چیزش سبزتر به نظر می رسد.
راستش می ترسم که هر کجای دنیا برویم وضع به همین منوال باشد.ما باز هم موضوعی برای نق زدن پیدا خواهیم کرد.شایداین ذات تغییر ناپذیر نسل ماست که احیانا دو سه تا کتاب بیشتر خوانده و احیانا فکر می کند کمی بیشترازبقیه می فهمد…

راستی جزیره کیش را نزدیک بود ازقلم بیندارم.از آن بالا ..توی هواپیما ..چشممان که به جزیره افتاد، آنطور تنها وسط آبهای نیلی خلیج فارس، یک شعر یادمان آمد، یادت هست؟

پیام _زمستان ۸۲
*******************************************
می دونم که اینجا رو می خونی پیام.اینه که همینجا برات می نویسم که:

یادم هست.این چیزها و خیلی چیزهای دیگه رو. آدمهارو، کوچه ها رو،خنده هارو..یادم هست ، چون دلم نمی خواد چیزی رو فراموش کنم .یک جورهایی زندگی همه ماها پرشده با همین خاطره های خوب و بد و کوله باری که از گذشته به دوش می کشیم.
می گن به گذشته نباید نگاه کرد یا حداقل با حسرت نباید نگاه کرد. من هم دارم سعیم رو می کنم، ولی خوب راستش بعضی روزها سعی کردن فایده نداره. بعضی روزها مثل همین دیروز که من دوباره از همه اون خیابونها رد شدم و همه گذشته ها پیش چشمم جون گرفتن و بعد مدام این فکر اومد تو ذهنم که:

چقدراین خیابونها خالی شدن.
خالی از خنده،
خالی از گریه،
خالی از بیست سالگی،
خالی از ما.

نظر بدهید