این یک مطلب عاشقانه نیست!!

پیشترها، پیش از این که دنیا به دنیای بدون تو و دنیای با تو تقسیم شود، پیش از این که روزها به روزهای بدون تو و روزهای با تو تقسیم شود زندگی رنگ دیگری داشت.همه روزها به حساب می آمدند، بسته به این که چقدر از جمعه فاصله داشتند وآفتابشان چه رنگی داشت.
حالا اما همه چیز عوض شده است. بعضی روزها، همانهایی که اسمشان را گذاشته ام روزهای بدون تو،هیچ به حساب نمی آیند.همانهایی که چاره ای نیست جز سپری کردنشان. نه این که روزهای بدی باشند. ولی پریشانترازآنند که اسم روز به خود بگیرند. با یک رخوت و گیجی عجیبی سپری می شوند.ساعتهایشان می گذرد در حالیکه من نه خوابم و نه بیدار..تمام که می شوند، فکر می کنم که هرگز نبوده اند.اینطورهاست که ناگهان از چهارشنبه به جمعه می پرم و از جمعه به دوشنبه وهمینطورهاست که بعضی روزها از بعضی دیگر زنده ترم، بعضی روزها را در حسرت روزهای رفته می گذرانم وبعضیها را به امید روزهای بعدتر…
وزندگی ام و جوانی ام…. آرام آرام….بدون آن که بفهمم یا بخواهم… از روی سرم عبور می کنند..مرا جا می گذارند.. ومی روند.

نظر بدهید