این به خودی خود بد نیست که یه کم با بقیه فرق کنی. جدیدا هم وقتی این جمله رو می شنوم:”تو چقدر عجیبی!”.مثل قبل ناراحت نمی شم .انگار که پذیرفته باشمش.حتی یه جورایی دارم با این قضیه حال می کنم. حداقلش اینه که دیگه سعی نمی کنم خودم رو عوض کنم تا از دید ملت عجیب نباشم.ولی با این وجود همین که با بقیه فرق کنی،حتی اگر زیاد هم به چشم نیاد ، بازترسناکه . ،چون خبر از تنها موندن می ده.بعد هم موقعی که با آدمهای دیگه،اونهایی که دارن زندگی عادیشونو می کنن ،خودتو مقایسه می کنی،حسودیت می شه!احساس می کنی آرامششون بیشتر از توست.اگر چه به خودت دلداری می دی که در عوض هیجان زندگیشون کمتره.
یه چیز دیگه هم اذیتت می کنه.اونم برخورد دور و بریهاس.بعضیها از همون اول ردت می کنندو خیالت راحت میشه.ولی یه گروه هم هستن که خوب ،جذبت می شن چون که با بقیه فرق داری و همین براشون خیلی جالبه.اوایل یه همچین رابطه هایی بدنیست.هر کاری کنی پذیرفته میشه و به حساب متفاوت بودنت گذاشته میشه.ولی بعد طرف کم کم خسته میشه.ازت می خواد که تو هم مثل بقیه باشی.این قسمتش خیلی شوک آوره، انتخاب شدی ،چون ویژگیهای خاص خودت رو داشتی ،ولی حالا ازت می خوان که اون ویژگیها رو کنار بگذاری!!! مسلمه که شدنی نیست.حتی ممکنه اولش سعی خودت رو هم بکنی!.ولی خیلی زود برات جا می افته که ازت ساخته نیست.هیچوقت هم نبوده .دیر یا زود مجبور میشی قید رابطه ات رو بزنی و این قسمت دردناکشه.به خصوص که یاد تنهایی بعدش می افتی.به خصوص که یادت می یاد در حقیقت بیشتر وقتها تنها بودی واین تنهاشدنها تا آخر عمر با تو هست .بهایی که به خاطر متفاوت بودن یا عجیب بودن یا شایدم یه کم دیوونه بودن ،مجبوری بپردازی.