پیش معلم فرانسه ام که می رم،معمولا بی حوصله تر از اون هستم که بخوام غیر از افعال بی قاعده به چیزی توجه کنم.این معلم من یه پسر بچه ۳یا ۴ ساله خجالتی داره که بی سروصدا یه گوشه بازی می کنه و کاری به کار ما نداره.من که تا حالاحتی درست حسابی نگاهش نکرده بودم.حتی اسمش رو هم نمی دونستم.امروزبعدازدرسم که داشتم از معلمم خداحافظی می کردم.یه دفعه صداشو شنیدم:صبرکن خاله!کلی تعجب کردم.فکر کنم مامانش هم اندازه من متعجب شد.صبر کردم ببینم چیکارمی خواد بکنه .دیدم دوید و رفت یه چیزی در گوش مامانش گفت.مامانش خندید و به من گفت که اولا می پرسه که شما ترشک می خورید یانه؟دوما که میخواد یه هدیه به شما بده.می گه صبر کنید تا کادوییش کنم.من هیجانزده جلوی در منتظر شدم.مدتها بود که برای هیچ کادویی انقدر ذوق زده نشده بودم .بالاخره کادو رو اورد.یه بادکنک سفید بود که توی یه دستمال کاغذی سفید پیچیده بودش.منظورش ازبسته بندی ،همین دستمال کاغذیه بود.به چشم من که قشنگترین کاغذ کادوی دنیا بود.بهم سفارش کرد:خاله،زیاد بادش نکنی ها ،ماشینت منفجر میشه…اصلا نمی دونستم چی بگم.فقط پیش خودم فکر کردم که تا وقتی که بچه ها تو دنیا هستن ، مهربونی هست..شادی هست..کادو هم هست.