می گه:برو از اینجا، موندی چیکار؟ یکی مثل تو، تو این مملکت چیکار داره؟
می گم:خودت موندی چیکار؟
می گه:من اینجا رو دوست دارم.حالا حالاها اینجا کار دارم.خیلی کارا هست که باید بکنم.
حالا من اینجا نشستم ومدام پیش خودم تکرار می کنم:یکی مثل من ، یکی مثل من،یعنی چی یکی مثل من؟یکی مثل من چه جوریه؟از زندگی چی می خواد؟آرمانهاش چی هستن؟ایده آلهاش کدومها هستن؟کجا وایساده اصلا؟به چی می گه زندگی؟
کاش مثل خودم نبودم و مثل تو بودم.ازنسل تو بودم .با خیال راحت می گفتم:اینجا رو دوست دارم.اونجا رو دوست ندارم.کاش به قول آرش توی پرانتزنبودم. ریشه های محکمتری داشتم.آرمان داشتم.عقیده داشتم..انقدر متوقع و ناراضی نبودم.کاش قانع می شدم که :خوشبختی ،عادت کردن به محیطه ، نه فرار کردن از اون.
کاش یکی مثل من ، یکی مثل من نبود.

نظر بدهید