دریغ از یک جو طبع شاعرانه!!!
من بیننده گذری سایت ابرانیان دات کام هستم و خبر ندارم سیاستشان در چاپ مطالب و اشعار به چه صورت است. شاید هم بهتر بود ایمیلی بزنم و در مورد سیاستشان جویا شوم و اعتراض کتبی کنم و…. ولی راستش دیگر کار از کار گذشته و مطلب مورد نظر آنجاست و لابد عیدی گردانندگان سایت است به زنانی که شب عیدشان را در اوین گذراندهاند.
میدانم بچههای جنبش زنان، که یکی دوتاشان رفقای خوب من هستند، سیاستشان در چنین مواقعی انکار است. اصلا گرفتارتر و جدیتر از آن هستند که وقت و حوصله کنند و به اشعار جفنگی مانند این توجه و اعتراض کنند. با این همه، من خیال میکنم این حق رسمی آنان هست که شکایت کنند تا شاهد تکرار انتشار چنین مزخرفاتی نباشیم. ساکت نشستن و نگاه کردن، به آدم های کم اطلاع و کم سواد پر وبال میدهد تا بتوانند خودشان را به بهانههای واهی مدام مطرح کنند و دست آخر همین میشود که امروز شاهدیم. یکی که خودش را از قضا شاعر مینامد، و معلوم نیست چرا اینطور با تکتک اعضای جنبش عداوت دارد، با خیال راحت به همه فحاشی میکند و حتی نام هم میبرد و کک هیچ کدام ما هم نمی گزد.
از همه تاسفبار تر این که این گل واژه درخشان!!! به “خاطره صمیمانهی فروغ فرخزاد” تقدیم شده است!!!!! آدم گریهاش میگیرد از این همه دورویی و حقبهجانبی!! بله، با یاد و خاطره فروغ فرخزاد بقیه را جر میدهیم ، خودمان را فعال و فمینیست جا میزنیم و خوشحالیم که اگر استعداد شعر گفتن نداریم، استعداد به این و آن پریدن داریم.
این همه یک نوع گذراندن روزگار است دیگر!
فروردین ۲م, ۱۳۸۶ at ۴:۲۸ ق.ظ
فکر کنم این خانوم (البته با کلی احترام گذاشتن) زیر انبوه همون جورابهای چرک و بوی شنبلیله و رختشویخانه و شورتهای نشسته مخش گوزیده. بد هم گوزیده. شاید هم شیرین عقله. خدا می دونه! شاید هم تقصیری نداشته باشه. توهمه دیگه . حالا اینم دلش خوشه شاعره. فقط نمی دونم چرا از خودش مایه نمی ذاره. فروغ فرخزاد اگه می دونست یک روزی خاطره اش رو اینجوری به گند می کشن عمرا شعر می گفت.
اتفاقا اینجا بحث آدم کم سواد و کم اطلاع به نظرم جایز نیست. اینجا صحبت از طبعیه که قراره انسانی باشه اما در سطح حیوان اومده پایین.
فروردین ۲م, ۱۳۸۶ at ۴:۵۴ ق.ظ
خیلی جالب بود کتی! باورم نمیشه یه آدمی بتونه اینقدر عقده ای باشه…و تو همچین نوشته کوتاهی اینقدر فحش های جور واجور بده. باورم نمیشه …
فروردین ۲م, ۱۳۸۶ at ۴:۵۶ ق.ظ
این شعر رو که من اصلن نفهمیدم. تا نیمه هم بیشتر نخوندم اشولی
یادمه توی وبلاگِ همین مهستیِ شاهرخی یه مطلب دیده بودم در موردِ سنگسار… که تا جایی که یادمه یا به فرانسه بود یا فارسی.. خلاصه به انگلیسی نبود انگار. از اون تحلیل های آبکی ِ خنده دار بود که عادت کردیم بهشون کاملن. به عنوانِ شاهدِ محکمه هم یه سری عکس از مراسم سنگسار در چند کشور ِ مختلف گذاشته بود. یکی از عکس ها خیلی به نظرم عجیب اومد چون یه عده زن رو نشون میداد که با عزمِ جزم و خیلی خوشحال داشتند به سمتی می رفتند که جمعیت اون جا متمرکز شده بود. زیرِ عکس هم چیزی نوشته شده بود با این مفهوم که: آآآه چقدر دردناک است که زن ها می روند مرگِ زنی را ببیند و حالش را ببرند.. آه!!
من واقعن باورم نمی شد که این عکس عکسِ سنگسار باشه!!! (به قولِ فرنگیا کامِن سنس دیگه!!)
خلاصه بعد از کلی گشتن عکس رو تو گوگل پیدا کردم و فهمیدم کوچکترین ربطی به سنگسار نداره. در واقع عکس از مراسم ِ سنگ پرانیِ مسلمون ها در حج گرفته شده بود! و شاهرخی کلی حرص خورده بود که چرا این ها دارن با خوشحالی میرن سنگسار تماشا کنن!! از قرارِ معلوم هم با سرچ ِ stoning تو گوگل این عکس رو یافته بود :)) در حالی که کلمه ی stoning اصلن اشتباهه و نباید جایگزینِ lapidation بشه.
خلاصه این که این جزو ِ عادات و سلوک ملت شده که در موردِ مباحثی که در موردش نمی دونند یا خیلی خیلی کم می دونند بنویسند و بگویند و بسرایند و… حرص بدهند.
فروردین ۲م, ۱۳۸۶ at ۵:۱۵ ق.ظ
فقط می تونم بگم متاسفم. و البته خدا به دادت برسه که احتمالا به زودی گروه “ضرب و شتم” اینترنتی میاد سراغت چون دوستان اونقدر به آزادی بیان اعتقاد دارن که هیچ انتقادی رو هم نمی تونن تحمل کنن و فقط فحاشی می کنن. فکر کنم فروغ فرخزاد الان داره تو قبرش می لرزه از این همه تنفر…
فروردین ۲م, ۱۳۸۶ at ۶:۳۸ ق.ظ
دو تا شاخ خیلی ظریف روی سرم سبز شد!
یک چیز بگم کتی جان … من به جز بیادبی در محیط سایبر از اکثر ادبیاتدانهای ایرانی ندیدم. میتونم یک هفت هشتتائی الان اسم ببرم ولی فکر نکنم نیازی باشه.
چه میشه گفت؟ فرهنگ ما هم این مدلیست.
فروردین ۲م, ۱۳۸۶ at ۷:۰۲ ق.ظ
بی نهایت متاسفم… و شخصا برای سایت ایرانیان ایمیلی خواهم فرستاد و توضیح می خواهم. این توهین و لجن پراکنی ها دیگر واقعا غیر قابل تحمل شدند. ضد سنگسار می نویسند؛ آن وقت خودشان یک ریز در کار تخریب و عمل زشتی هستند که شاید بشود نامش را سنگسار اینترنتی گذاشت!
فروردین ۲م, ۱۳۸۶ at ۱۰:۵۱ ق.ظ
در چرت بودن این شعر شکی نیست ولی…….
——————————————
سایه: مجبور شدم بیشتر کامنت شما را حذف کنم. ممنون می شوم اگر با کسی مشکل خاصی دارید با خودش مطرح کنید.
فروردین ۲م, ۱۳۸۶ at ۱:۴۳ ب.ظ
dooroogh cheraa man faghat toonestam taa vasatesh bekhoonam
ia’ni gij shodam
fekr konam in savaade mohandesie man kam kam daare kaar dastam mide ba’zi chizhaa ro nafahmidam
man hattaa nafahmidam tooie hamoon nesfe gharaar bood ki ro tamjid konim va ki ro taghbih
raastesh fekr konam ie chand saalie ziaadi be adabo honaro mooshighi bahaa daade shode dar natije hame mikhaan she’r began iaa aavaaz bekhoonan va …
sharmande baraaie khodamam ke sobh taa shab mijangam ke saabet bokonam hame baaham ieki hastim va ba’d ie zane dige ter mizane be sar taa paamoon
فروردین ۲م, ۱۳۸۶ at ۲:۴۹ ب.ظ
رسما چرت بود. یعنی یه چیزی خواسته بود بگه به گمانم روش نشده بود پست توی وبلاگش بنویسه و بگه و کرده بود شعر. بابا تو خوبی…به شورت مردم چه کار داری؟ چه قوه تخیلی هم دارند مردم.
فروردین ۲م, ۱۳۸۶ at ۴:۰۲ ب.ظ
کاری به شهر ندارم - به فمنیست ها هم همین طور - ولی خیلی ها توب این دنیای مجازی هستن که اتفاقا چپ و راست ارادتمند دارند و کشته مرده ، وادعای فرهنگی و ادبی بودن ولی تا الان هیچ کس نمی دونه که اینا چه غلطی کردن واسه فرهنگ این مملکت ، واسه هنر یا هر زهر مار دیگه ، فقط ادعا هستن ، فقط ادعا !
فروردین ۲م, ۱۳۸۶ at ۹:۱۶ ب.ظ
سایه جان،من تنها می تونم بگم متاسفم. متاسفم برای اون انسانهایی که ایشون بهشون توهین کرده، و از ان بیشتر متاسفم برای خود این خانم ادیب که شعر رابه صحنه ی تسویه حسابهای شخصی تبدیل کرده ، واینهمه ناروا نثارقربانیان رژیم جهل وجنایت کرده ست… گویا ایشون سوراخ دعا رو گم کرده باشند…
فروردین ۳م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۱۶ ق.ظ
امسال هم بهــار
با قامت کشیده و با عطر آشنا
بیهوده در محله ما پرسه می زند
در پشت این دریچه خاموش هر سحر
بیهوده می کشاند شاخ اقاقیا
بر او بنال بلبل غمگین که سالهاست
“شـادی”
آن دختر ملوس از این خانه رفته است…
فروردین ۳م, ۱۳۸۶ at ۱۲:۴۸ ق.ظ
من یک سوالی برام پیش اومده؟ ایشون این اشعار رو تنهایی فرمودند یا دیگران هم کمک کردند!؟
فروردین ۳م, ۱۳۸۶ at ۶:۳۹ ق.ظ
جالبه که اونوقت این نوشته هم از بخشی از یکی از نوشته های خانم مهستی شاهرخی است!
“میدانیم که «ادبیات» جمع «ادب» است. در فکر این بودم که چه وقت این قلدربازیها و لات بازیها و عربده کشی ها و چاقوکشی های قلمی منع خواهد شد؟ چه وقت نویسندگان و گردانندگان مجلات و سایت های اینترنتی ایرانی «ادب» را رعایت خواهند کرد؟ راستی چه موقع اینها مودب خواهند شد؟ چه زمانی این اندیشمندان ایرانی از زورگویی و بی احترامی به قانون دست برخواهند داشت؟ چه موقع ما ایرانیان حقوق مدنی ایرانیان دیگر را به رسمیت خواهیم شناخت؟ چه زمانی ما ایرانیان چه در ایران و چه در اروپا به حقوق مدنی ایرانیان دیگر احترام خواهیم گذاشت؟ چه زمانی «ادبیات = جمع ادب» در میان ایرانیان رایج خواهد شد؟ چه وقت؟”
منبع: http://www.shabakeh.de/archives/individual/000132.html
احتمالا از نویسنده این سطر:” بوی شورتهای نشسته شادی و محبوبه و دیگران محله را برداشته است” سوال های بالا رو باید بپرسیم!
فروردین ۳م, ۱۳۸۶ at ۳:۵۴ ب.ظ
Bahar mobarak
Ba arezoy e sali khoob va roozhayi rooshan
فروردین ۴م, ۱۳۸۶ at ۲:۵۰ ب.ظ
سلام.اول تبریک نوروز۲۵۶۶ و گرامیداشت سال کوروش.
دوم.نمبدانم چرا ما نمیتوانیم یاد بگیریم که مودب باشیم.و به همه عقیده ها و سلیقه ها احترام بگذاریم.و تا دهن رو باز میکنیم .فکرمون رو میبندیم.مگر به قول سهراب دهان گلخانه فکر نیست.کوروش ۲۵۶۶ سال پیش برایمان میراث دوست داشتن را نگذاشت….و هیهات.که از اصل خود دور شده ایم.برای اون بنده خدا هم آرزو میکنم دید و نگرش و جهانبینی اش وسیع تر بشود.
شاد باش و دیر زی.
فروردین ۲۲م, ۱۳۸۶ at ۲:۱۲ ب.ظ
Man ke az sheresh chizi nafahmidam, vali koli Fohshe Jadid yad gereftam!!!
Baba bichare mikhaste khodesh ra khali kone dige
dar Zemn khanumi, sale No mobarak
اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۶ at ۵:۴۲ ق.ظ
اگر ما وفاداری را از بلبل بیاموزیم
دیگه رنگ و ریای بین آدما نمیمونه
با تشکر
بهناز