دوشنبه ۴ آبان ۱۳۸۸
به قول این رفیقمان در حال حاضر جرات نداریم نوشته ی عاشقانه پابلیش کنیم. بنابراین فرصت خوبی است که یک ضد عاشقانه بنویسیم.
داستان این است که یک شبی، نصفه شبی، همان طور که داری فیس بوک را بالا پایین می کنی، توی یک آلبومی بر می خوری به عکس یکی که روزی روزگاری شاید صفحه اش را دائم چک می کردی یا دست کم دیدن عکسش فوری کنجکاوت می کرد……..[مکان جدید] – [فید جدید!]
دوشنبه ۲۷ مهر ۱۳۸۸
من شش هفت ساله بودم که برای اولین بار رفتم مشهد و وارد حرم شدم . یک چادر گل گلی داشتم که با مصیبت گره زده بودم زیر چانه ام و با ترس و احتیاط بین مادر و خالهام راه میرفتم. وحشت هم کرده بودم از زیادی جمعیت.
باری، یک دفعه یک دستی از پشت هلم داد و کوبیده شدم به زمین و یکی هم لگدم کرد و تقریبن از روی من رد شد. طبعن دردم آمد و دماغم خون آمد و گریه هم کردم. ضربه زننده ها رفته بود، ولی مادرم دیده بودشان که هفت هشت نفربودند که چادرهایشان را به هم گرده زده بودند،
…………………
[مکان جدید] – [فید جدید!]
پنجشنبه ۱۶ مهر ۱۳۸۸
خانهام یک میز کوچک دارد و دو تا صندلی سفید. این میز کوچک چسبیده به پنجرهی رو به شهر . رو به همان برج معروف رنگبه رنگ و صدها ساختمان بلند و هزاران پنجرهی پر نور . غلو نیست اگر بگویم که این منظرهی شهر و شب منظرهی ایدهآل من است. پشت این پنجره که می نشینم ، به این فکر میکنم که این زندگی بسیار شبیه آنچه است که از زندگی ایده آل در سر داشتهام. به پازلی که چیدهام، به خانهای که سر هم کردهام، به تک تک اسباب اثاثیهای که جور کردهام، نگاه میکنم. گاهی هم خودم را با خود قدیمام مقایسه میکنم…
[مکان جدید] – [فید جدید!]
جمعه ۱۰ مهر ۱۳۸۸
دارم زور میزنم برگردم به زندگی قبلی. به جزیرهی امن خودم. دور از خبر و نظر و قضاوت. دور از وبسایت و روزنامه و شبکههای خبری. تا قبل از خرداد، خبرها به
اینطرف نمیرسید. لابد چون خبری نبود. دست کم روزهای سبزی نبودند که بعدش کودتا و کشتار و زندان و شکنجه و اعترافات باشد. سخنرانیهای مهوع بعضیها بود که تک و توک جملههایش میآمد این طرف آب و ما بسته به نوع جمله یا بالا میآوردیم یا میخندیدیم. این آخریها
….[مکان جدید] – [فید جدید!]
منطق از نوع مادرانه
چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸اسباب کشی
چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸حسابش از دستم در رفته که تا امروز چند دفعه فیلتر شدهام. چهار بار؟ پنج بار؟ راستش دیگر مهم هم نیست. فید هست و گوگل ریدر هست و اصلن مهم نوشتن است و خواننده هایی که دیر و زود آدم را پیدا میکنند.
این بار آخر که فیلتر شدم ( به گمانم دو هفته پیش بود)، دیدم دیگر وقتش شده که اسبابکشی کنم و بروم یک جای دیگر. خواستم آرشیو و فید و بساط را هم با خودم ببرم آن طرف که نشد. به همین بسنده کردم که لینک وبلاگ قبلی را بگذارم گوشه ی وبلاگ جدید و آدرس و فید وبلاگ جدید را بگذارم اینجا. یک تشکر هم به محمود بدهکارم بابت چهار سال گذشته و یک تشکر خیلی جدی هم به آرش بابب این وبلاگ جدید.
این هم نشانی ها:
آدرس وبلاگ جدید: http://sayehnevesht.com
خوراک (فید) جدید : http://feeds2.feedburner.com/sayehnevesht
اگر هیچ چیز ندارید حداقل وجدان داشته باشید
چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸با توجه به این که من هر قدر توضیح می نویسم که منظور اصلی چه بوده، باز کامنت گذارهای عزیز مدعی هستند که منظور من را از خودم بهتر می فهمند، کل مطلب را پاک می کنم.
نیما اصلاحیه ی من را در پایین پستش آورده.
دوشنبه ۹ شهریور ۱۳۸۸
گارسیا مارکز در مصاحبه ای خود را “یک سیاستمدار اضطراری” خوانده و اضافه می کند “اگر من اهل آمریکای لاتین نبودم هرگز سرو کاری هم با سیاست نداشتم. اما چطور ممکن است وقتی پای مشکلاتی که با جان آدمی سر و کار دارند ، یا مسائلی چون بهداشت و تحصیل و غیره در میان است یک ادیب خود را مثلا درگیر مبحثی چون فرجام روح کند و از پرداختن به چنین مباحثی لذت ببرد؟ ……….
